خرید بک لینک

کاش یکی بود یه سطل آب یخ روم میریخت...

چرا تموم نمیشه پس؟

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 11:56

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

1395/9/27

22:10 p.m

همه یشان را تک تک زیر انگشت هایم له می کنم

مطئنم هیچ کس دلیل کار های مرا نمی داند...

و حتی نمیخواهد بپرسد

شاید می گفتم...

شاید...

همانطور که گوشی برای حرف هایم نبود

روزی برای حرف های آن ها گوشی نمی ماند...

میتوانم صدای خواهش هایشان را در همین نزدیکی بشنوم...

صدای قلب هایشان را...

شاید بهتر باشد 40 روز دیگر... همه برای من نقشه مرگ بچینند

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

صدای خرچ خرچ سنگارو زیر تایر ماشین دوست داشتم. بخصوص که شب بود و جاده از این خلوت تر نمی شد! مثل هر پنجشنبه میخواستم به مادر و پدرم سر بزنم... کلاسم خیلی دیر تموم شده بود و کلّی هم علاف ترافیک شده بودم... صدای 'جیک' ساعت مچیم بهم میگفت که ساعت دوازده شده! نمیدونم اگه الان میرسیدم خونه مادرم چی میگفت... دختر تنها تو این وقت شب... خودشم خوب میدونست عاشق شب بودم و اگه هزار بارم میگفت توی شب تنهایی نیا اینجا گوشم بدهکار نبود ولی ای کاش بود... ماه تو آسمون قشنگ تر و پر نور تر از هر شب دیگه ای میتابید.. حلقه ی سفید دورش تا چندین متر شعاع گرفته بود و این برای کسی مثه من که تا دیروقت کارش اینه که آسمونو نگاه کنه چیز کمی نیست... به ماه خیره شده بودم و حواسم به جاده نبود... جاده از خاک و سنگ پوشیده شده بود... چند تا از این جاده های پیچ در پیج و خاکی رو که رد میکردی به ویلایی میرسیدی که مادر و پدرم دوران بازنشستگیشون رو اونجا سپری می کردن... حوالی شهر آمل... قبرستانی قدیمی که هنوز هم مردم از اون استفاده می کردند و مرده هاشونو به خاک میسپردند در مسیر همه این جاده های پیچ خورده بود که اگر میگ

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

برای پسر بودن زیادی با ادب بود، به هر حال چیکارش دارم میرسونمش و میرم پی کارم دیگه... منتظر شد تا من سوار بشم و بعد از من سوار شد... اولش کمی زیر چشمی نگاهش میکردم ولی کم کم حواسم به زییای سپیدم(ماه) جلب شد و تقریبا وجودش رو در کنارم حس نمی کردم. ماشین از روی چاله چوله ها رد می شد و از یه طرف به طرف دیگه تکان می خورد،یه لحظه دلم واسه جاده های صاف و تخته گاز رفتن تنگ شد ولی با فکر کردن به پدر و مادرم انگیزه گرفتم. با لبخند به ماه خیره شده بودم که صدای هم سفرم رو که انگار از ته چاه می آمد شنیدم، صداش رو صاف کرد و گفت: :_میتونم اسم ناجیم رو بپرسم؟ با همون لبخند به طرفش برگشتم و با گفتن نوچ دوباره به ماه خیره شدم... خنده ای کرد و گفت: :_کسری هستم، کسری محمدی ناجیه خانوم سواای به طرفش برگشتم که زد زیر خنده! حرفمو پس میگیرم که گفتم با ادبه.... یه چیزی ته دلم می گفت خودت سر شوخیو باز کردی هااا! برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

1395/10/20 16:45 p.m چشم های کودکانه و معصومش را به من دوخته بود و همچون کودکی بی پناه میو میو و ناله می کرد تمام خواسته ام در آن لحظه آن بود که میشد دستی روی سرش بکشم و به او پناه بدهم به او اشاره کردم که پشت پنجره اتاقم بنشیند، با ترس خودش را از روی دیوار به پایین سر داد چشم هایم از این همه بی پناهی به اشک نشست سعی می کرد از جایی از گوشه کنار پنجره به داخل بیاید فکر می کرد پناهی پیدا کرده... اه خدایا... من طرفدار حقوق حیوانات نیستم ولی چشم های این گربه مرا بدجور دیوانه کرد وقتی می لرزید و سعی می کرد از یک جایی خودش را به خانه راه دهد سوز سردی میامد... دلم گرفت... کاش میشد به آغوشش بکشم ای کاش میشد پناهش دهم ا ی کاش... +ای کاش میشد فریاد بزنم....احمق ها... گربه های سیاه جن نیستنتد!!

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

خودت که به ضرر خودت باشی... همه دنیاهم که طرف تو باشند... دنیا به کامت نمی شود...

+وقتی که همه چیز تو دنیا جوریه که تورو به هدفت میرسونه و خودت تنها چیزی هستی که نمیزاره به خوشبختی و سعادت برسی...

+سه ساعتم به خاطر معلمی که سر کلاس نیومد هدر رفت...

+المپیاد خر است.... منم بدون خر زندگیم نمیتونم زندگی کنم...

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

چشمامو روی هم گذاشتم و الان اینجام... وقتی بهم گفتن کلاس المپیاد برگزار میشه داشتم از خوشحالی بال در میاوردم، باورم نمیشد برای اولین بار توی شهرمون... به ارزوم رسیده بودم روی ابرا بودم سر کلاسا کلی چیزای باحال یاد میگرفتیم که فقط توی کلاس المپیاد میشد یاد بگیری کلی بابچه ها و کلاسا خاطره دارم... روبروی اونجایی که کلاسا برگزار می شد یه سوپر مارکت کوچولو بود که همیشه تو انتراکا میرفتیم اونجا خوراکی میگرفتیم،یه بار یکی از بچه ها هممونو بستنی مهمون کرد، توی اون کوچه باغی که به خیابون اصلی میرسید چقد باهم میخندیدیم و شوخی میکردیم... دستیمو که چند سال بود ندیده بودمو توی اون کلاسا میدیدم و چقد باهم تو سالن میدویدیم و میخندیدم.... معلممون که دیگه خود خاطرس... بهترین معلمی که میشه گفت وجود داره... همه معمولا اول ریاضیرو میخونن و شیمی رو تا از روش بیوشیمی و ژنتیک رو بفهمن ما ژنتیک و بیوشیمی یاد میگرفتیم از روش ریاضی و شیمی هم یاد میگرفتیم... ما سر کلاس المپیاد زیست همه چیز یاد گرفتیم... بزگ شدیم ادم شدیم... تغییر کردیم... وقتی کلاس المپیاد تموم شد همه بیخیال المپیاد شدن چون فقط دو نفر قبول شد

برچسب: نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

صفحه بندی